تبلیغات
وبلاگ لژیون مسافران نور - درباره وادی اول
 
عدالت . معرفت . عمل سالم

درباره وادی اول

نوشته شده توسط :مجتبی c60
شنبه 24 آذر 1397-10:16 ب.ظ

با تفکر ساختارها آغاز میگردد ؛ بدون تفکر ، آنچه هست رو به زوال می رود .

کلمه «وادی» از «و-د-ی» می آید که در اصل به معنای جریان پیدا کردن و روان شدن آب است. به مرور زمان  کلمه «وادی» به  دره ها و راه های میان کوه ها و تپه ها که محل جریان آب و سیلاب است اطلاق شد. در کتاب مفردات راغب اصفهانی آمده است: «وادی موضعی است که آب در آن جریان یابد. و از این معنی است که گشادگی میان دو کوه را نیز به نام وادی خوانده اند.»

هنگامی که آب در یک تنگه یا دره ای جریان پیدا می کند آن مکان، هم جایگاهی است که آب مدت زمانی ولو بسیار کوتاه در آن حضور پیدا می کند و به نحوی اقامتگاه آب است و هم مکانی است که آب از آن گذر کرده و آنجا را ترک می کند. شاید به همین دلیل باشد که به مسلک و طریقه یک فرد هم «وادی» گفته می شود چرا که مسلک و مرام هر فرد به نحوی محل زیست معنوی و حرکت او است. چنانکه در ضرب المثل می گویند: فلانی وادی اش با وادی تو فرق دارد. اگر مسافر را به آب جاری در حال حرکت تشبیه کنیم، در واقع برای او هر «وادی» هم اقامتگاه است و هم گذرگاه و اگر این سفر یک سفر معنوی و درونی باشد مسافر باید ابتدا هر وادی را خوب بشناسد، بفهمد و با عمق جان آن را دریابد و سپس از آن عبور کند و به وادی بعدی برسد. پس وادی هم گذرگاه است و هم اقامتگاه. جایی است که هم باید به آن رسید، هم باید در آن با چشم باز و در همان حال گذر، تامل و تعمق کرد و هم آن را باید پشت سر گذاشت و از آن به سلامت عبور کرد.

با تفکر ساختارها آغاز می گردد

هنگامی که این جمله را خواندم بی درنگ پرسشی به ذهنم خطور کرد. روی جلد کتاب با قلم درشت نوشته شده بود «عشق» و من از خودم پرسیدم چگونه ممکن است سفری که مقصد نهایی آن عشق است با تفکر آغاز گردد؟ می دانیم که در تاریخ ادبیات ما و حتی در ادبیات جهان، همواره «عقل» و «عشق» دو نقطه مقابل هم بوده اند. سعدی علیه الرحمه می فرماید:

چو عشق آمد از عقل دگر مگوی                         که در دست چوگان اسیر است گوی

یا به تعبیر حضرت حافظ:

به درد عشق بساز و خوش کن حافظ              رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

لذاست که در اشعار و تعابیر ادبی همواره واژه هایی مانند «جنون» و «مستی» قرین عشق بوده است که دقیقا نقطه مقابل عقل و تفکر است. پس در نگاه اول، عجیب بلکه ناممکن به نظر می رسد که مسیر و راهی باشد که ابتدایش تفکر باشد و نهایتش عشق. به دیگر سخن، این دو یعنی تفکر و عشق، ضد یکدیگر هستند چطور ممکن است برای رسیدن به عشق از جایی شروع کنیم که ضد آن است؟ مگر می شود ابتدا و انتهای یک مسیر ضد یکدیگر باشند؟

اما اگر بیشتر دقت کنیم دور و بر خودمان نمونه هایی از این مورد می یابیم. نمونه هایی از حرکت ها و کارهایی که شروع و پایان، ضد یکدیگر هستند. مثلا سفری که برای رهایی از اعتیاد آغاز کرده ایم شروعش با مصرف OT است که خود ماده ای اعتیاد آور است. یا این جمله معروف که همه شنیده ایم: «برای اینکه فرمانده خوبی باشی ابتدا باید فرمانبردار خوبی باشی». پس خود ما هم در عمل نمونه هایی از مسیری که اول و آخرش ضد هم هستند را در حال طی کردن هستیم.

اگر به کتاب هایی که «اضداد» ( دو چیز که ضد هم هستند) را تعریف کرده اند مراجعه کنیم می بینیم در تعریف کلمه«ضد» آمده است: دو چیز که ضد هم هستند نهایت اختلاف و فاصله را از هم دارند مانند سیاه و سفید. مثلا اگر یک خط مستقیم رسم کنید و روی آن نقطه هایی را علامت نهاده و کنار هر نقطه اسم یک رنگ را بنویسید یعنی رنگ ها را روی یک محور به ترتیب قرار دهید می بینید که ابتدای محور، رنگ سفید است و انتهای آن رنگ سیاه. یعنی بیشترین فاصله را روی این خط دو رنگ سیاه و سفید دارند. پس اصطلاحا رنگ های سبز و قهوه ای یا آبی و قرمز ضد هم نیستند چون بیشترین فاصله فقط مخصوص دو رنگ سیاه و سفید است.

از همین جا می توانیم جواب سوال را دریابیم. بسیاری از حرکت ها اینگونه هستند که از یک چیز آغاز می شود و به ضد آن چیز ختم می شود چرا که اضداد، سر و ته یک محور هستند پس نه تنها عجیب نیست بلکه کاملا طبیعی است که حرکتی از یک چیز آغاز شود و به ضد آن چیز ختم شود. اما در عین حال نکته بسیار مهمی در آن نهفته است. شما روی همان خط راست که رنگ ها را علامتگذاری کرده اید اگر مثلا بخواهید از رنگ زرد به قهوه ای بروید یک فاصله مشخصی را طی میکنید. اما روی آن خط، بیشترین فاصله مربوط به چیست؟ مشخص است که مربوط است به سیاه و سفید. معنای این سخن آن است که هر سفری فاصله مختص به خود را دارد اما اگر قرار باشد از یک چیز به ضد آن سفر کنید، این طولانی ترین سفر خواهد بود. پس تامل در این سوال به ما می آموزد سفری که در پیش داریم سفری طولانی خواهد بود که لازم است بدون عجله و با صبر و بردباری از ابتدا خود را برای این سفر طولانی آماده سازیم، به دنبال میانبر زدن نباشیم و خسته نشویم بلکه سعی کنیم از این سفر طولانی لذت ببریم.

 

چرا اولین وادی، تفکر است؟

می دانیم هر آنچه در جهان وجود دارد مخلوق است. ساخته شده است و طبیعت برای این ساختن ها از مهندسی دقیقی استفاده می کند. پس ما نیز که عضوی از این بی نهایت هستیم هم خودمان و هم تمام آنچه انجام می دهیم چیزی جز ساختن نیست. در واقع ما از بدو تولد در حال ساختن هستیم. حرکات ما جهان ما را می سازد و چنانچه بخواهیم همگام و همراه با طبیعت حرکت کنیم باید هر آنچه می سازیم با مهندسی دقیق باشد تا به سرانجام درست برسد. آیا درون ما ابزاری برای مهندسی دقیق ساختارها وجود دارد؟ آیا ما این قدرت را داریم که قبل از ساختن و قبل از هر حرکت، نقشه دقیقی برای آن ترسیم کنیم؟ آن نیرو و آن ابزار چیست؟ پاسخ روشن است: تفکر. برای همین است که وادی اول با این جمله شکل می گیرد: با تفکر ساختارها آغاز می گردد. حال می توان پرسید اگر تفکر نکنیم چه اتفاقی می افتد؟ به هر حال طبیعت و هر آنچه اطراف ما است از انسان ها، جانوران، گیاهان و ... چیزهایی را ساخته و برای ما آماده کرده اند. ما نهایتا بی آنکه زحمت تفکر به خود دهیم از آنچه هست استفاده می کنیم و به حیات خود ادامه می دهیم. پس چه ایرادی دارد که تفکر نکنیم؟ پاسخ این است: بدون تفکر، آنچه هست رو به زوال می رود. یعنی از آنجا که هر حرکت ما، نحوه ای از ساختن است و هر ساختنی برای درست بودن باید مهندسی شده باشد، هنگامی که حرکتی بدون تفکر انجام شود برخلاف طبیعت و ایجاد کننده اختلال است. چرا که هر آنچه با مهندسی دقیق ایجاد شده است همانطور که برای وجود یافتن نیازمند مهندسی دقیق بود، برای ادامه یافتن وجودش هم نیازمند مهندسی دقیق است. اگر یک وسیله برقی را که به دقت طراحی و ساخته شده است و آماده مصرف است بدون یادگرفتن نحوه استفاده از آن، مثلا در حالی که به برق 12 ولت نیازمند است به برق 240 ولت وصل کنیم چه اتفاقی می افتد؟ پس همانطور که ساختارها ناشی از تفکر هستند، بقای آنها هم به تفکر است و بدون تفکر، همان ساختارها نابود می شوند و رو به زوال می روند.

حال که سفر خود را برای رهایی آغاز کرده ایم و دانستیم وادی اول تفکر است متوجه می شویم تا پیش از این هم داشتیم به دست خودمان، خودمان را نابود می کرده ایم و هم هر آنچه داشته ایم و یا در اطراف ما و به نحوی با ما مربوط بوده است را تخریب می کرده ایم چرا که تفکر درستی نداشته ایم یا اصلا تفکر نمی کردیم اما اکنون برای بودن و ساختن نیازمند تفکر هستیم.

 

 

تفکر چیست؟

در صفحه 11 پاراگراف سوم آمده است:

شاید تصور کنیم که ما همیشه فکر می کنیم؛ اما وجود مشکلات و زیاد شدن آنها نشان می دهد که ما درست فکر نکرده ایم.

تقریبا هیچ کسی را سراغ نداریم که به نحوی ذهنش درگیر مشکلی نباشد. انواع و اقسام مشکلات اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی و ... در طول روز ذهن ما را مشغول میکند و معمولا این تعبیر را به کار می بریم که «فکرم مشغول است» یا « دارم به فلان مطلب فکر می کنم». در واقع، کلمات «فکر کردن» و «تفکر» در کاربرد عامیانه به هر نوع فعالیت ذهنی گفته می شود در صورتی که در اصطلاح و تعریف علمی، «تفکر» نوع خاصی از فعالیت ذهن است. برای اینکه درک بهتری از این مطلب داشته باشیم بهتر است با برخی از فعالیت های ذهن آشنا شویم و نام هر یک را دانسته، تفاوت آن را با تفکر آشکار سازیم.

زمانی که در حال دیدن یک تصویر هستیم، مغز در حال پردازش اطلاعاتی است که از طریق چشم به اعصاب منتقل می شود. هنگامی که ذهن ما مشغول دریافت اطلاعات از طریق حواس پنجگانه است به این نوع کارکرد ذهن «احساس» گفته می شود. زمانی که شما مشغول تماشای یک فیلم یا گوش دادن به یک موسیقی هستید اگر کسی از شما بپرسد دارید چکار می کنید هیچوقت جواب نمی دهید که دارم فکر میکنم بلکه می گویید در حال گوش دادن به موسیقی هستم. یکی دیگر از فعالیت های ذهن «خیال» نام دارد و آن زمانی است که ذهن ما آنچه را قبلا با حواس پنجگانه درک کرده است یادآوری می کند. مثل زمانی که خاطرات یک سفر را در ذهنمان مرور می کنیم. دیگر فعالیت ذهن که «تخیل» نام دارد هنگامی است که ذهن ما مشغول ساختن تصاویر غیر واقعی یا تصاویری است که تجربه احساس قبلی آنها را نداشته است. مثلا یک رمان علمی تخیلی در ذهن نویسنده از طریق قوه تخیل شکل می گیرد. یا وقتی یک بدهکار در حال تصور این است که مثلا فردا شده چک او برگشت خورده است. طلبکار به در خانه آمده و دارد با او گفتگو یا دعوا می کند. هیچکدام از این فعالیت های ذهن تفکر نیستند اما در بیان عامیانه به آنها تفکر گفته می شود. درست به همین دلیل است که در وادی اول وقتی سخن از تفکر به میان می آید به عنوان شروعی برای حل مشکلات و آغازی برای رهایی، برخی از ما با خود می گوییم من که زیاد فکر میکردم پس چرا کمکم نکرد. در حالی که ما سال ها غرق در خیال و تخیل بوده ایم و صرفا گمان می کردیم که داریم فکر می کنیم. پس تفکر حقیقی چیست؟ تفکر وقتی اتفاق می افتد که من با یک مجهول مواجه می شوم. یعنی پی می برم که چیزی را نمی دانم و تصمیم می گیرم آن را بدانم. ذهن من آن مجهول را تبدیل به یک پرسش و مساله می کند و آن گاه به دنبال حل آن مساله حرکت می کند. برای حل آن مساله شروع می کنم به جمع آوری تعدادی اطلاعات و آنها را به دانسته های خودم ضمیمه می کنم. سپس در مجموع این دانسته ها حرکت می کنم، جستجو می کنم و با کنار هم گذاشتن آن دانسته هایی که به نظرم برای حل آن مساله مفید هستند درست مانند کنار هم گذاشتن قطعه های یک پازل، مساله را حل می کنم و به کشف آن مجهول نایل می شوم. لذاست که در تعریف تفکر گفته می شود تفکر عبارت است از حرکت از معلومات به سوی مجهول یا به سوی معلوم کردن مجهول. با این تفاصیل به آسانی می توانیم بفهمیم که جدای از اغلب موارد که در حال تخیل یا خیال بودیم و گمان می کردیم که در حال تفکریم، چرا در اندک مواردی هم که واقعا تفکر می کردیم تفکرمان غلط و نادرست بوده است. در حقیقت، جهان تاریکی که برای خود ساخته بودیم به ما اجازه نمی داد در مرحله جمع آوری اطلاعات درست عمل کنیم. یا اطلاعات نادرست را جمع آوری می کردیم یا اطلاعات نامربوط را. و هنگامی که ذهن در مرحله پردازش اطلاعات و تحلیل با هدف نتیجه گیری بود، تخریب های متعددی که به مغزمان وارد کرده بودیم او را در تحلیل درست داده ها و نتیجه گیری صحیح علیل و ضعیف کرده بود.

چگونه فکر کنیم؟

از آنجا که فکر کردن یک عملیات ذهنی برای حل مساله است می توان نتیجه گرفت تا وقتی که مجهول، مشکل و مساله ای نباشد این اتفاق نمی افتد. پس ابتدا باید مشکلات خود را یک به یک بیابیم و بنویسیم. مثلا ممکن است شما جمعا 10 مشکل را پیدا کنید. تفکر آهسته اهسته از همین نقطه آغاز می گردد چرا که اکنون باید فکر کنید که کدام یک از این مشکلات به مساله اعتیاد مرتبط است. در این مورد باید از افراط و تفریط پرهیز کرد افراط یعنی برخی از ما گمان می کنند تمام مشکلات آنان نتیجه اعتیاد است درست مثل زمانی که یک معتاد خمار می شود و هر آنچه برایش پیش می آید تصور میکند ناشی از خماری است حتی یک عطسه ساده که چه بسا به خاطر وجود گرد و غبار باشد را به خماری خود ربط می دهد. تفریط هم به این معنا است که  مشکل اعتیاد را از باقی مشکلات کاملا جدا کنیم و تصور کنیم این مشکلات هیچ ارتباطی به اعتیاد ما ندارند. باید با تفکر درست و دقیق مشکلاتی که با اعتیاد رابطه دارند را بیابیم. خود این مشکلات دو دسته هستند برخی علت اعتیاد ما هستند و برخی معلول اعتیاد. یعنی برخی از این مشکلات در کشاندن ما به تاریکی ها نقش داشته اند مثلا ممکن است کسی شکست عشقی خورده باشد و این باعث شده باشد مصرف را شروع کند و برخی از مشکلات نتیجه اعتیاد ما باشند مثلا به مرور زمان با مصرف مواد مخدر دچار افسردگی شده باشیم. بعد از آنکه این مشکلات را دسته بندی کردیم ابتدا باید بیاندیشیم که قرار است کدام دسته از مشکلات را حل کنیم. البته می دانیم که قرار نیست امروز یا فردا تمام این مشکلات حل شوند بلکه مهم پا نهادن در سفری طولانی است که به مرور زمان این مشکلات را از ریشه حل کند. سپس نوبت به این می رسد که مشکلاتی که می خواهیم حل کنیم را به صورت پرسش و سوال درآوریم. مثلا بزرگ ترین مشکل من اعتیاد است. حال باید بپرسم اعتیاد چیست؟ اگر یکی از مشکلاتم که معلول اعتیاد است، افسردگی است از خود بپرسم چگونه اعتیاد باعث افسردگی من شده است. آنگاه خواهیم دید که فهرستی از پرسش ها پیش روی خودمان داریم. اکنون مواد خام تفکر را فراهم کرده ایم چرا که تفکر از پرسش برمی خیزد. حال برای یافتن جواب این پرسش ها باید تفکر کنیم و به دنبال اطلاعات لازم و مفید برای یافتن سوالهایمان باشیم. مثلا اطلاعاتی درباره سیستم ایکس و تخریب آن توسط مواد مخدری که مصرف کرده ایم.

به طور خلاصه در باب چگونه اندیشیدن می توان گفت که طی کردن مراحل زیر لازم است:

تهیه فهرست مشکلات. دسته بندی آنها. تبدیل مشکلات به فهرستی از سوال ها. جمع آوری اطلاعات مفید و مرتبط و در آخر پیدا کردن جواب سوالها بوسیله تفکر در مجموعه اطلاعات به دست آمده.

به چه موضوعی باید فکر کنیم؟

از آنجا که صورت مساله اصلی ما اعتیاد است می توان فهرستی از موضوعات را برای فکر کردن به دست آورد:

-       اعتیاد چیست؟

-       من اکنون در چه مرحله ای از اعتیاد هستم؟

-       درمان اعتیاد به چه معنی است؟

-       تفاوت ترک اعتیاد، درمان اعتیاد و رسیدن به تعادل چیست؟

-       برای درمان اعتیاد چه راه هایی وجود دارد؟

-       کدامیک از این راه ها تا کنون نتیجه بخش بوده اند؟

-       اگر بارها اقدام به ترک اعتیاد کرده ام چرا با شکست مواجه شده ام؟

-       اعتیاد چه مشکلاتی را برای من ایجاد کرده است؟

-       آیا واقعا تصمیم دارم مشکلاتم را حل کنم؟

-       درمان اعتیاد چگونه به حل مشکلات من کمک می کند؟

-       اگر برای درمان خویش اقدام نکنم چشم انداز آینده زندگی من با این مشکلات چگونه خواهد بود؟

-       برای حل این مشکلات چه نقشه ای دارم؟

-       ایا این نقشه قابل اجرا است؟

-       آیا مشکلات من صرفا با یک اراده برای قطع مصرف حل می شوند یا اراده به تنهایی کافی نیست؟

-       برای حل مشکلاتم از چه کسانی باید کمک بگیرم؟

به چه چیزهایی نباید فکر کنیم؟

با توجه به مراحلی که برای چگونه فکر کردن مطرح شد می توانیم موضوعاتی را که نباید به آنها فکر کنیم به دست بیاوریم.

در مرحله اول که یافتن مشکلات است چه بسا ما چیزهایی را مشکل بپنداریم حال آنکه مشکل نباشند. در این مرحله نباید مشکل تراشی کرد بلکه واقع بینانه مشکلات را می باید دید. چه بسا مشکلی ذهن من را مشغول ساخته که اکنون وجود ندارد اما گمان می کنم بعدا مثلا به دلیل ورود به مرحله درمان برای من به وجود آید. بنابر این به چیزهایی که اصلا مشکل من نیستند یا اکنون مشکل من نیستند و شاید به وجود بیایند نباید فکر کنم چرا که اندیشیدن به آنها خود باعث اضطراب بی مورد می شود و مانعی برای حرکت من است.

در مرحله بعدی که دسته بندی مشکلات بود شروع کردیم به کنار هم گذاشتن مشکلاتی که به اعتیاد مرتبط است. بنابر این در این مرحله نباید به مشکلاتی که هیچ ارتباطی به اعتیاد ندارند فکر کنیم. مثلا مدتی است ذهن من درگیر سوالی است که برایم ایجاد شده است درباره جبر و اختیار انسان. حل شدن یا نشدن این  مساله هیچ کمکی به درمان من نمی کند پس بهتر است ذهنم را مشغول آن نکنم.

بعد از اینکه فهرستی از مشکلات مرتبط با اعتیاد فراهم شد ناخوداگاه یاددآوری مشکلات و گذشته ما می تواند با اما و اگرها مارا غمگین کند. در این مرحله گذشته ها و آنچه با دست خود برای خود ایجاد کرده ایم، آنچه خراب و ویران کرده ایم و آن چیزهایی که از دست داده ایم یک به یک از جلوی چشمان ما می گذرد. امید برای طی کردن این سفر امری حیاتی است و اندیشیدن به این موضوعات که حال ما را خراب می کند و امید را کم رنگ می کند چیزی است که باید به شدت از آن پرهیز کرد. گذشته را نمی توان تغییر داد اما اینده را می توان با دستان خود ساخت پس بهتر است به اینده ای روشن بیاندیشیم که رها شده ایم و در روشنایی سیر می کنیم.

بعد از آنکه پرسش ها را کنار هم گذاشتیم و قرار است به دنبال اطلاعات مفید و مرتبط برای پاسخ گفتن به آنها باشیم خواهیم دید که جستجو برای یافتن اطلاعات و دانش های لازم، ما را با جهان بی کران دانش مواجه خواهد کرد. دانش ها در مرحله ای که تخصصی می شوند با اظهارنظرهای متفاوت و گاه متناقض کارشناسان همراه می شوند و برای مسافری که قرار است در وادی عمل قرار بگیرد سرگرم شدن به آنها و افتادن در وادی اختلاف نظرها می تواند گمراه کننده باشد. پس نباید در این مرحله خود را درگیر قیل و قال های علمی و شبه علمی کنیم.

حال که می خواهیم نقشه ای برای راه خود و حل مشکلات ترسیم کنیم باید به دنبال نقشه ای واقع بینانه باشیم. این نقشه باید قابل اجرا باشد و به گونه ای ترسیمشود که روشن و واضح باشد پس باید از فکر کردن به نقشه های غیر واقعی، غیر عملی، مبهم و من درآوردی بپرهیزیم.

مسافر همواره در طی مسیر و در گذر از وادی ها با مشکلاتی مواجه خواهد شد اما دشواری اصلی در مواجه شدن با مشکلات نیست بلکه دشواری در یادآوری مشکلات است. مثلا مسافری که قرار است چند روز دیگر چند دهم سی سی از نوبت دارویش را کم کند و به پله کاهش برسد قبل از اینکه به این مرحله برسد ممکن است ذهنش را درگیر این کاهش کند و برای خودش اضطراب درست کند بنابر این لازم است این را بدانیم که به دشواری های احتمالی آینده نیز نباید فکر کنیم.





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox