تبلیغات
وبلاگ لژیون مسافران نور - وادی نهم و تاثیر آن بر روی من
 
عدالت . معرفت . عمل سالم

وادی نهم و تاثیر آن بر روی من

نوشته شده توسط :حسین
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395-11:35 ب.ظ

ای برادر صبر کن بر درد نیش

تا رهی از نیش نفس گبر خویش

در هفته ای که گذشت موضوع جلسه ی جلسات خصوصی کنگره 60 به مبحث وادی نهم و لزوم ارتقاء نقطه تحمل اختصاص یافته بود. در سخنان استادان جلسات و مشارکتهای مسافران مسائل و زوایای گوناگونی از مبحث تحمل مطرح شد. اینکه هم لازم است انسان تحمل خود را در برابر مواجهه با مشکلات افزایش دهد و هم به سراغ مسائلی برود که تحمل آنرا دارد. در جای جای صحبتها به اهمیت و لزوم نقش آموزش و ارتقاء سطح آگاهی و به طبع ارتقاء سطح ظرفیت افراد در برخورد و تحمل مشکلات اشاره شد. در همین افکار غوطه ور بودم که ناگهان در مطالعه دیوان اشعار حضرت مولانا با روایتی مواجه شدم که لزوم صبر و تحمل آدمی را به زیبایی هرچه تمامتر ترسیم کرده بود. از آنجایی که تقریبا تمامی مباحث بیان شده در جهانبینی کنگره 60، همانند مفاهیم گرانمایه بزرگان گذشته ما، به نوعی اقتباسی است از کلام الله شریف البته به زبانی ساده و امروزی، ذکر روایت را خالی از لطف ندیدم. باشد که خوانندگان محترم نیز از خواندن آن لذت ببرند. و اما حکایت کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن

این حکایت بشنو از صاحب بیان

در طریق و عادت قزوینیان

 

بر تن و دست و کتفها بی‌گزند

از سر سوزن کبودیها زنند

 

سوی دلاکی بشد قزوینیی

که کبودم زن بکن شیرینیی

 

گفت چه صورت زنم ای پهلوان

گفت بر زن صورت شیر ژیان

 

طالعم شیرست نقش شیر زن

جهد کن رنگ کبودی سیر زن

 

گفت بر چه موضعت صورت زنم

گفت بر شانه گهم زن آن رقم

 

چونک او سوزن فرو بردن گرفت

درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت

 

پهلوان در ناله آمد کای سنی

مر مرا کشتی چه صورت می‌زنی

 

گفت آخر شیر فرمودی مرا

گفت از چه عضو کردی ابتدا

 

گفت از دمگاه آغازیده‌ام

گفت دم بگذار ای دو دیده‌ام

 

از دم و دمگاه شیرم دم گرفت

دمگه او دمگهم محکم گرفت

 

شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز

که دلم سستی گرفت از زخم گاز

 

جانب دیگر گرفت آن شخص زخم

بی‌محابا و مواسایی و رحم

 

بانگ کرد او کین چه اندامست ازو

گفت این گوشست ای مرد نکو

 

گفت تا گوشش نباشد ای حکیم

گوش را بگذار و کوته کن گلیم

 

جانب دیگر خلش آغاز کرد

باز قزوینی فغان را ساز کرد

 

کین سوم جانب چه اندامست نیز

گفت اینست اشکم شیر ای عزیز

 

گفت تا اشکم نباشد شیر را

گشت افزون درد کم زن زخمها

 

خیره شد دلاک و پس حیران بماند

تا بدیر انگشت در دندان بماند

 

بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد

گفت در عالم کسی را این فتاد

 

شیر بی‌دم و سر و اشکم کی دید

این‌چنین شیری خدا خود نافرید

 

ای برادر صبر کن بر درد نیش

تا رهی از نیش نفس گبر خویش

 

کان گروهی که رهیدند از وجود

چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود

 

هر که مرد اندر تن او نفس گبر

مر ورا فرمان برد خورشید و ابر

 

چون دلش آموخت شمع افروختن

آفتاب او را نیارد سوختن

 

گفت حق در آفتاب منتجم

ذکر تزاور کذی عن کهفهم

 

خار جمله لطف چون گل می‌شود

پیش جزوی کو سوی کل می‌رود

 

چیست تعظیم خدا افراشتن

خویشتن را خوار و خاکی داشتن

 

چیست توحید خدا آموختن

خویشتن را پیش واحد سوختن

 

گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز

هستی همچون شب خود را بسوز

 

هستیت در هست آن هستی‌نواز

همچو مس در کیمیا اندر گداز

 

در من و سخت کردستی دو دست

هست این جمله خرابی از دو هست

آگاه و پیروز باشید...





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox