عدالت . معرفت . عمل سالم

رها کردن افکار

نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 31 فروردین 1395-10:11 ب.ظ



حس های منفی بزرگترین ابزار ساختارها هستند و حربه دیگر افکار است. مواقعی هست که انسان می خواهد تصمیم بگیرد و حرکت کند اما توی ذهنش چندین مطلب با هم بوجود می آید. مطالب گوناگونی در ذهنش هست و نمی تواند انتخاب کند که کدامیک از آنها را انجام بدهد.

برود سراغ درمان اعتیادش، ازدواج کند، برود دنبال کار یا پیگیر پرداخت بدهی ها باشد، با دوستانش برود تفریح یا برود دانشگاه، سر کلاس حاضر شود یا در باشگاه تمرین کند. کدامیک از اینها را انجام بدهد. برود بیماریهایش را درمان کند. مثلا اضافه وزن یا کمبود وزنش را درست کند. خلاصه چند تا فکر همزمان می آید توی ذهن شخص  و نمی تواند بین آنها انتخاب نماید. همه انگار توی یک سطح قرار گرفته اند. یکسری خواسته هایی که ما همیشه می خواستیم اتفاق بیفتند ولی حادث نشده اند، اینها می شوند منشا افکار. قبلا و تا موقعی که خوابیده بودیم یا سر جایمان نشسته بودیم و کار مفیدی انجام نمی دادیم این فکرها نبود اما وقتی که می خواهیم کاری انجام دهیم تمام این افکار می ریزند توی مغز ما. همچنین خیلی اموری که ما نمی خواستیم اتفاق بیفتد و بوقوع پیوسته. نمی خواستیم با یک نفر ازدواج کنیم ولی ازدواج کردیم، نمی خواستیم دختری که دوست داریم شوهر کند اما شوهر کرده، نمی خواستیم فلان کار و شغل را انتخاب کنیم، مجبور بودیم و رفتیم انجام دادیم و مسائلی از این قبیل. حالا آنهایی که نمی خواستیم اتفاق بیفتد از یکطرف و آنهایی که می خواستیم اتفاق بیفتد از طرف دیگر خرخره ما را فشار می دهند و ما را در عذاب گذاشته اند. تمام اینها در یک زمان وارد ذهن می شوند و ما نمی توانیم انتخاب درستی انجام دهیم. این هم از حقه های ساختارها است. آنجا به این تشخیص رسیدن محال است مگر اینکه انسان یک کاری را انجام بدهد. چه کاری باید انجام دهیم تا بین آن خواسته ها تمایز قائل شویم؟ باید اولویت بندی کنیم اما آن چه عاملی است که باعث می شود ما قادر به اولویت بندی شویم؟ آن نکته رها کردن است، ول کردن است. تا ما نتوانیم یکسری از خواسته هایمان را با وجودی که خیلی دوست داریم محقق گردند و خیلی مورد علاقه ما هستند، تا موقعی که نتوانیم از آنها بگذریم هیچ گشایشی حاصل نمی شود. می گویم من آن را خیلی دوست دارم، خیلی دوست دارم اتفاق بیفتد، مثلا خیلی دوست دارم توی شنا مقام اول را بیاورم ولی الان این کار را به آن یکی ترجیح می دهم و آنکار را انجام نمی دهم حتی اگر لازم باشد تا آخر عمر از آن چشم پوشی می کنم. آن موقعی انسان می تواند به انتخاب درست برسد که بتواند رها کند، اگر انسان چهارچنگولی به خواسته هایش بچسبد و بخواهد تا همه را به دست آورد نتیجه اش سرخوردگی خواهد بود. تا موقعی که نمی تواند از هیچیک از خواسته هایش رد شود و همه را می خواهد دو دستی بگیرد هیچ کار مفیدی نمی تواند از پیش ببرد. پول را می خواهد، سلامتی را می خواهد، جایگاه و منصب هم می خواهد، ماشین آخرین مدل می خواهد، زیباترین زن را هم می خواهد، خواهان منزل در بهترین جای شهر هم هست. همه را با همدیگر می خواهد و بعد هم شاکی می شود که چرا برای من اتفاق نمی افتد. این انسانی که به این مسائل چنگ می زند نمی تواند به هیچیک برسد. در مورد اعتیاد هم همینطور است و در مورد بقیه ساختارها هم هیچ فرقی نمی کند. تا موقعی که حاضر نیست به خودش سختی بدهد و یک مدت قناعت پیشه کرده و کمتر دنبال پول و مسائل دیگر برود و به جایش بیاید و متمرکز شود روی درمان اعتیادش، نمی تواند سفر را انجام دهد. آن موقعی که رها می کند برایش گشایش اتفاق می افتد. آنجا که می گذرد، آنجا که چشم پوشی می کند و اینکار را نه با حرص بلکه با رضایت کامل انجام می دهد. اگر با زور و از روی اجبار انجام دهد، فایده ای ندارد. آنکار را باید با کمال آرامش انجام داد، نه اینکه مجبورش کنند. مثل اینکه تفنگ را بگذارند روی سرش، خوب اینجور هر کسی باشد از خواسته اش می گذرد. اینطوری نه، بلکه در شرایط متعارف. وقتی که گذشت کرد چشمانش بصیرت پیدا می کند، می تواند به آن نقطه تشخیص برسد که کدامیک درست است، کدام ارجح و کدام نادرست می باشد. می تواند به آن تشخیص برسد و از آنجا به بعد است که ورق بر می گردد. یک وقت لازم است تا انسان از بین هفت خواسته اش شش تا را رها کند، پنج تا را رها کند. کار دشواری است و هر کسی نمی تواند انجام دهد. آنجایی که توانست چشم پوشی کند آنوقت برایش گشایش اتفاق می افتد. آنوقت است که برایش رحمت اتفاق می افتد. رنجی که انسان میبرد اینست که می خواهد همه چیز را با هم داشته باشد. همه خواسته ها را می خواهد با هم حاصل شود. بزرگانی که در مکاتب مشرق زمین درباره گذشتن از خواسته صحبت کرده اند و گفته اند زمانی انسان به آرامش می رسد که از خواسته اش بگذرد، نمی گفته اند که همه خواسته ها را بگذارید کنار و انسان هیچ خواسته ای نداشته باشد، منظورشان این نبوده است. خوب ضعیفترین انسانها وقتی نیرویشان را روی یک مسئله متمرکز می کنند به جواب می رسند.این عین تجربه است، کسی که می آید و کارتن خواب است و به زور غذا دهانش می گذارند چطور به درمان می رسد، چطور می تواند عمل به این بزرگی و عظیمی را انجام دهد؟ البته آنجایی که از خواسته چشم پوشی می کند و آموزش ها را می پذیرد. پس ساختارها می آیند و تمام خواسته های ما را مثل تاس می ریزند جلوی ما و تمام چیزهایی را که نمی خواستیم اتفاق بیفتند را جلوی چشممان می آورند  و تمام چیزهایی را که می خواستیم اتففاق بیفتد را می ریزند توی ذهنمان، آنجاست که درون سر ما سنگین و شلوغ می شود. این تو که شلوغ شد هیچ کاری نمی شود کرد. اگر باهوشترین و متمرکزترین انسان را بیاورید و 10 تا مسئله را بگذارید جلویش و بگوئید همه را با هم و الان و همزمان حلشان کند، نمی تواند چون شدنی نیست. این نکته خیلی مهم است. این یکی از حقه هایی است که به سر ما می آید. ذهن آرام و ذهن بیدار که می گویند ذهنی است که از یکسری خواسته ها چشم پوشی کرده باشد. مثلا شما می روید به محلی و به شما از این قبیل چیزها یاد می دهند و می گویند که مراقبه کنید. آیا اصولا می دانید کلاسهایی که اینگونه مسائل را آموزش می دهند برای چه بوده و فلسفه شان چیست و چه می خواهند بگویند؟ می گویند که افکار می آیند و شما به آنها نگاه کنید. شما تمرین می کنید و چند تا خواسته می آیند و شما با  آن خواسته ها کاری ندارید، اولی می آید و شما می گوئید بیا و برو، بعدی می آید و می گوئید بیا و برو، سومی می آید و می گوئید بیا و برو، آنجا انسان تمرین می کند که از خواسته هایش بگذرد. مراقبه یعنی همین. وقتی که شخص، تازه شروع به این کار می کند و می نشیند به محض آمدن فکر، می پرد و آن فکر را گرفته و با آن دست به یقه می شود و آنقدر اینکار را ادامه می دهد تا می گویند وقت مراقبه تمام شده، چه دیده ای؟ می گوید هیچی من همه اش داشتم سر یک مسئله ای می جنگیدم، همه اش تو کله ام شلوغ بود. آنجا زمانی است که همه مسائل را می خواهد با هم داشته باشد. اما در ادامه با تمرین، یک زمانی می رسد که افکار خودشان می آیند و می روند. آنجا که می گویند شخص باید ناظر باشد یعنی همین، دقیقا دارند به این نکته اشاره می کنند، مثل داور فوتبال. توی بازی زندگی، انسان یک وقتی تماشاگر است، تماشاچی است و تشویق می کند تیمش برنده شود، یک زمانی می آید توی زمین و بازی می کند. کسی که دارد بازی می کند از تماشاچی هم بیشتر درگیر مسائل است، چون بطور غیر مستقیم دارد با توپ، زمین و چیزها درگیر می شود. مربی هم از همه بیشتر حرص می خورد. اما یک نفر چهارمی هم وجود دارد که داور است. داور مسابقه چکار می کند؟ فقط نگاه می کند که چه کسی درست بازی می کند و چه کسی غلط؟ کی خطا می کند؟ کی توپ را می اندازد توی کرنر؟ اینها را فقط نگاه می کند. دیگر اسم برایش مهم نیست. دیگر تیم برایش اهمیتی ندارد که کدام تیم است. اگر داور طرفدار یک تیم بشود فاتحه داوری اش خوانده است. او دیگر داور نیست و بدرد نمی خورد. او فقط اشکالات کار را می گوید. فقط یادداشت می کند. ناظر واقعی داور است. اوست که می تواند تشخیص دهد که کی درست بازی می کند و کی غلط. اما به چه دلیلی می تواند تشخیص دهد؟ چون نتیجه برایش مهم نیست. چون آنجا نتیجه برایش هیچ اهمیتی ندارد. انسان هم زمانی می تواند در مورد مسائل حیاتی خودش به تشخیص برسد که نتیجه برایش مهم نباشد. یعنی آن خواسته را رها کند. بگوید که مهم نیست که چه اتفاقی می افتد، مثلا مهم نیست که این دختر با من ازدواج می کند یا ازدواج نمی کند، من می خواهم انتخاب درست را انجام دهم. آن زمان است که می تواند تشخیص بدهد آیا این برای زندگی اش به درد می خورد یا نه. مهم نیست که من توی این کار می مانم یا بیرونم می کنند. مهم این است که من در این کار واقعا مفید می توانم باشم یا مضر. اما دیگران، آنها به تشخیص نمی رسند. اگر شخص بازیگر باشد می گوید: " من به هر قیمتی باید این کار را حفظ کنم." مادر وی نیز نقش تماشاچی است. می گوید: "چی شد پسرم برای کار قبولت کردند؟ استخدام شدی؟ ماندی؟ چه شد؟" آنها نمی توانند درست تشخیص دهند اما داور می تواند درست تشخیص دهد. فرقی نمی کند هر انسانی که بتواند رها بکند می تواند به تشخیص برسد و گرنه نمی تواند. چرا نمی تواند؟ به خاطر اینکه آن نیروهایی که به شخص وارد می شوند قدرت تشخیص را از او می گیرند. خوب پس یکی از مهمترین راه ها و شیوه هایی که ما بتوانیم برساختارهای منفی خودمان فائق بیائیم اینست که از یکسری خواسته هایمان بگذریم و آنها را رها بکنیم. از آن خواسته ها که گذشتیم و رها کردیم آنموقع به قدرت تشخیص می رسیم که برمی گردد به همان مسئله دانایی. آنجاست که دانایی مجوز پیدا می کند که اتفاق بیفتد. قبل از آن، دانایی مجوز به وجود آمدن را نداشت. قدرت انسان در آن انتخاب ها است، آنجا که انتخاب می کند و با وجود اینکه خیلی به نفعش است که آن کار انجام شود ولی می گذرد. اما در مورد حیوان اینطور نبوده و به این صورت نیست. آنجا است که انسان می تواند جهش کند، می تواند از تاریکی خارج شده و بسوی نور رهسپار گردد.

منبع: سی دی ساختار درون از آقای امین





نظرات() 


ابراهیم موحدی
جمعه 24 اردیبهشت 1395 06:10 ب.ظ
بسیار عالی و آموزنده بود..
درود و خدا قوت خدمت کمک راهنمای معزز و بزرگوار؛ آقا رضا
امیدوارم همیشه پاینده و پیروز باشید..
حسین
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 07:43 ب.ظ
مطلب بسیار عالی بود... رها سازی خواسته های غیر معقول و خواسته های معقولی که اولویت آن فرا نرسیده... آقا رضا ممنون، حجم مقاله نشون میده زمان زیادی صرفش شده که تشکر در خور خودش را میطلبه، واقعاً ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox